تبلیغات |
شهدا شرمنده ایم درباره وبلاگ مطالب اخیر آرشیو وبلاگ نویسندگان بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ " إِنَّ اللّهَ اشْتَری مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ " خداوند جانها و مالهای مؤمنین را خریدار است كه در عوض به آنها بهشت بدهد. (قرآن كریم سوره توبه آیه 111) امام حسین (ع) امروز در كربلای خوزستان یاران خویش را یاری می طلبد. ( امام خمینی ) نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : کوله پشتی و وصیت نامه اش را به من دادند تا خبر شهادتش را به خانواده اش برسانم. - "آقا، دنبال این آدرس می گردم.منزل آقای سبحانی؟" پیرمرد با تعجب، یک نگاه به من و بعد نگاهی به آدرس انداخت. -خونشون از اینجا رفته.دیگه نیستن..رفتن سفر -کی رفتن؟ کجا رفتن؟ خبر مهمی واسشون دارم.میشه آدرس جدیدشون رو بدید؟ -تازه رفتن.چند شب پیش..همشون با هم رفتن..بعد از آژیر قرمز.. -آدرسو بنویس.. بهشت زهرا، مزار شهدا، قطعه... نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : صبح روز اول بهمن ماه 65 بود . شب قبل را تا صبح با حاج یدالله تو كانال پرورش ماهی بودم. 10 روزی از شهادت حاج حسین گذشته بود و هنوز كسی لبخندی رو صورت حاجی ندیده بود. بد جوری بی طاقت شده بود و مدام تو خودش بود. تازه هوا كمی روشن شده بود كه یك رزمنده ی بسیجی به طرف حاج یدالله آمد و گفت: برادر كلهر، من دیشب خواب دیدم حاج حسین میر رضی سر راهی ایستاده، جلو رفتم و به او سلام كردم و گفتم: حاج حسین مگه تو شهید نشدی؟ اینجا چه می كنی؟ گفت : چرا من شهید شدم، اما منتظر كسی هستم. پرسیدم : منتظر چه كسی؟ گفت : قرار است حاج یدالله بیاید، منتظر او هستم. حالت حاج یدالله دگرگون شد، او كه پس از حاج حسین لبخندی به لب نیاورده بود خنده ای شیرین بر لبانش نشست و دست چپش را كه سالم بود دور گردن بسیجی حلقه نموده و از پیشانی او بوسه ای گرفت. هنوز ظهر نشده بود كه خبر شهادت علمدار لشكر 10 سیدالشهدا (علیه السلام) را آوردند. راوی: حاج احمد شجاعی شـادی روح شــهدا صــلوات نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : تاریخ تولد :1329 نام پدر :؟ تاریخ شهادت : 30/تیر/1361 محل تولد :فارس /شیراز طول مدت حیات :40 محل شهادت :بغداد مزار شهید :شیراز سال 1329 بود، که عباس پا به عرصه هستی نهاد. مادر با شوق فراوان به تربیت او همت گماشت و عباس در شهر زیبای شیراز دوران شیرین کودکی را پشت سر نهاد. سال 1351 بعد از اتمام تحصیلات به دانشگاه خلبانی نیروی هوایی ارتش رفت، با اتمام دوره مقدماتی جهت ادامه تحصیل به امریکا اعزام شد و با اخذ نشان و گواهینامه خلبانی به ایران بازگشت. تا از خاک پاک کشور خود محافظت نماید.با آغاز جنگ تحمیلی خدمت خود را در پست افسر خلبان شکاری و معاونت عملیات فرماندهی پایگاه سوم شکاری نفتی شهید نوژه ادامه داد و در طول سالهای دفاع مقدس بیش از یک صد سورتی پرواز جنگ انجام داد. دوران در تاریخ 7/9/1359 اسلکه «الامیه» و «البکر» را غرق کرد و در عملیات فتحالمبین حماسه آفرید.در تاریخ 20/4/1361 عاشقانه برای انجام مأموریت حاضر شد هدف موردنظر او بغداد بود .او قصد داشت، با ناامن کردن شهر از انجام کنفرانس سران کشورهای غیرمتعهد در این شهر جلوگیری نماید و مانع رسیدن صدام به اهداف شومش شود .به همین علت صاعقهوار از سد دفاع هوایی پایتخت عراق گذشت و شهر را بمباران نمود. اما اصابت موشک عراقی باعث شد، هواپیما آتش بگیرد، دوران شجاعانه به طرف پالایشگاه الدوره پرواز نمود .تمام بمبها را بر روی پالایشگاه فرو ریخت، قسمت عقب هواپیما در آتش میسوخت. کاظمیان با چتر نجات به بیرون پرید اما دوران به سمت هتل سران ممالک غیرمتعهد پرواز کرد. او در آخرین لحظات با یک عملیات استشهادی هواپیما را به ساختمان هتل کوبید. سردار دلاور 40 ساله ایران اسلامی در روز سیام تیر ماه سال 1361 ابراهیموار در آتش عشق حق سوخت.بعد از این واقعه فضای شهر بغداد در هالهای از دود فرو رفت، و تبلیغات صدام در مورد امنیت بغداد نقش بر آب شد. بدینترتیب اجلاس سران غیرمتعهدها به علت فقدان امنیت در بغداد برگزار نگردید. بعد از بیست سال تنها قطعهای از استخوان پا به همراه تکهای از پوتین عباس دروان به میهن بازگشت و روز دهم مردادماه سال 1381 خانواده آن را در شیراز به خاک سپردند. وحش شاد وراهش پر رهرو باد. نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : قبل از اذان صبح برگشت. پیکر شهید هم روی دوشش بود. خستگی در چهره اش موج میزد. برگه مرخصی را گرفت. بعد از نماز به همراه پیکر شهید حرکت کردیم. خسته بود و خوشحال. می گفت: یک ماه قبل روی ارتفاعات بازی دراز عملیات داشتیم. فقط همین شهید جا مانده بود. حالا بعد از آرامش منطقه، خدا لطف کرد و توانستیم او را بیاوریم. خبر خیلی سریع رسید تهران. همه منتظر پیکر شهید بودند. روز بعد، از میدان خراسان تهران تشییع با شکوهی برگزار شد. می خواستیم چند روزی در تهران بمانیم اما خبر رسید عملیات دیگری در راه است. قرار شد فردا شب از جلوی مسجد حرکت کنیم. بعد از نماز بود. با ساک وسایل جلوی مسجد ایستاده بودیم. با چند نفر از رفقا مشغول صحبت و شوخی و خنده بودیم. پیرمردی جلو آمد. او را می شناختم. پدر شهید بود. همان که ابراهیم پسرش را از بالای ارتفاع آورده بود. سلام کردیم و جواب داد. همه ساکت بودند. انگار می خواهد چیزی بگوید اما! لحظاتی بعد سکوتش را شکست. آقا ابراهیم ممنون. زحمت کشیدی، اما پسرم! پیرمرد مکثی کرد و گفت: پسرم از دست شما ناراحت است!! نوع مطلب : برچسب ها : لینک های مرتبط : آمار وبلاگ
امکانات جانبی |
||